top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight

پرسه های عاشـــقانه

ديشب آيينه روبرويم گفت :

كای جوان ، فصل پيری تو رسيد

از دل موهای شبرنگت

تار هائی برنگ صبح ، دميد

از رُخت ، جلوه ی زمان شباب ـ

همچو مرغی ز دام جسته ، پريد

بر جبين تو دست چرخ و فلك ـ

خط پيری سه ، چار بار كشيد

بی خبر جلوه شبابت كو ؟

وآنهمه لطف و رنگ و آبت كو ؟

روزگار جوانی ام طی شد

وين ندانم كی آمد و كی شد

آشنايان عمر من بودند

رنجـها ، دردها ، جدائيـها

غير بيگانگی نصيب نشد

ز آشنايان و آشنائيها

هر گل اندام و گلرخی ديدم

داشت بوئی ز بی وفائيها

دل چو آئينه با صفا كردم

شد عيان نقش بی صفائيها

با جفا پيشگان وفا كردم

دل به بيگانه ، آشنا كردم

ياد باد آنزمان كه روز و شبان

داشتم گوشه فراموشی

شام من بود ، در سر زلفی

صبح من بود در بنا گوشی

مست بودم ، ز نرگس مستی

گرم بودم ، ز گرم آغوشی

خوشه چين بودم از رخ ماهی

بوسه چين بودم از لب نوشی

 بر دلم نور عشق ميدادند

چشم گويا ، لبان خاموشی

از گلستان من بهار ، گذشت

شادی و رنج روزگار گذشت...


گر كه با زندگانی جوانی نيست ... نقش زيبای زندگانی چيست ؟

نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,